|
من آن پرنده عاشقی هستم که پایم را این قفس اسیر کرده است. Z
|
آرزو بود که منظر گاهم طلوع بی رقیب خورشید را در ساحلی دور افتاده به اکران داشته باشد .
آرزو بود با غروبش خویش را تسلیمش میکردم .
آرزو بود کوهستان بودم- با باد قصه پردازی و با چلچله ها هم آوازی میکردم .
آرزو بود همدمم یک شاخه میخک آبی- بر لبم یک جرعه عطر یاس- و بر بالینم برگهای سبز محبت .
آرزو بود نیمکت چوبی کهنه ای بودم که نقش خاطره ها بر روی آن یاد آور عبور بود .
آرزو بود که اسب سرکش وحشی بودم که عشقم را جست و خیزانه با آن پروانه آمیخته میکردم .
آرزو بود ستاره بودم با شب لالایی میخواندم و خواب مهتاب را میجستم .
آرزو بود گسترده بودم هم چون آسمان .
پیوسته بودم چون کوهسار .
میباریدم چون باران .
و میرویاندم چون بهار .
اینها همه آرزوهایی است فراتر از این دنیا – دور دستتر از واقعیت .
میخواهم که صبر را در کنار بلبل عاشقی بنشانم تا از او درس استقامت و صبر اندوخته کنم .
میخواهم که آن لرزش محسوس بلرزاند تمامی لحظاتم را .
میخواهم آن چشمان روشن و تابناک چراغی باشد برای شبهای رسوائیم .
میخواهم از آن همه محبت سرزمینی ره آورد باشد که ابدییت نام نهندش .
میخواهم آرام و قراری برای این عشق نباشد .
میخواهم که در اسارت آن نگاه بمانم .
میخواهم با تو بودن را .
با تو خواستن را .
با تو پیوستن را .
آری با تو .
و تنها با تو بودن را میخواهم .
با تو و تنها با تو بودن را .
apr/21/02
ای آسمان نظاره کن در آستان این شبت
بر من نشان ده آن رهی تا بشکفم ستاره را
جامی که امشب بر لب است از صبر آن نگاه توست
این جام همان بهانه ایست تا سر کشم گلایه را
راهم اگر چنین نبود این قصه این چنین نبود
با ماه گویمش سخن تا پرتود اشاره را
چون شمع در شب آمدی سوزنده چون تب آمدی
معنا دهد به شعر من از قافیه قصیده را
هستم هنوزم بی نسیب ای آسمان عطایی ده
چون دانه ام در این زمین بی آب نیست جوانه را
گسترده محتوا تویی پیوسته پر صفا تویی
نقشی نشان در این شبت تا نقش کشم ترانه را
هر جا که شب شد آسمان دستم به سویش بی امان
گویی که باز هم میتوان با یادها سپیده را
میدانم آخر آسمان بارد برای عاشقان
طغیان کند رنگین کمان گر بشکنی گلایه را
دیگر حدود از شب گذشت پژواک رسید با آذرخش
از گم شدن پروا مکن فردا رسد ترانه را
تنها تویی ای آسمان دانی همه راز نهان
شاهد شدی در این جهان تکرار با زمانه را
ای آسمان نظاره کن خاکم همه برای تو
در انتظار آن شبم تا باشم آستان تو
sep/21/02
آشفته موی آمد به آشفته شبم
گویمش رازها ز شبهای دلم
یاد ایامی که یادش را به باد
داده ام تا گویدش با بامداد
این چنین است سوختن آموختن
این چنین است شمع دل افروختن
کینه ای از عشق نداریم یاد پاک
یاد پاک روزی شود اسرار خاک
سوی آن نور محبت کن نظر
تا که بگشاید دلت را چون غزل
آرزو دارم که پاینده شوی
در جهان عشق آینده شوی
آرزو دارم که با هر امتداد
باشدت راهی به سوی آفتاب
aug/05/01
چراغ نمیخواهم. نور نباشد
میخواهم در تاریکی شب به رویایم وارد شوی
رویایم را چگونه با تو آغاز کنم که پایانی نداشته باشد؟
سلام بی ریا. سلام کیمیا . سلام ای که با تو صبر میسازم به رویایم بیا
تو غنچه باش و من غرق تماشای شکفتنت تا سیرابت کنم با حیاتی ترین نوش عالم
چراغ نمیخواهم . نور نباشد
که تو خود روشن ترین جلوه هر طلوع هستی و من جلوه پرداز این تکامل.
تماشا کن که پرتو هر نورت جانی دوباره را در این بیکران قلبم زنده میدارد
و با هر شعاع نورت بذری از محبت را میرویاند
گفته بودی از پله ها گذشتی و اعتماد را عبور کردی و میخواهی به نقطه پرواز برسی
حالا که به ارش رسیده ای او را طی کن
پرواز را خوب میدانم . دیر زمانی است که پشت درهای بسته آسمانت پر میزنم . تا تو در باز کنی و پرواز را با من هم بال شوی
چراغ نمیخواهم . نور نباشد
که اینک در ظلمت آسمانت به دنبال شهابی هستم تا نشانی از ستاره گمشده من داشته باشد و من آرزویم را از او بخواهم
حالا که بادی جریان دارد با او همراه شو و پرواز کن . که میخواهمبه تنهایی غرق در تماشای پروازت باشم
پرواز کن و آشیانه را بیاب
به اولین باغی که رسیدی . بدان خانه همان جاست . آشیانه همین است
و من در این باغ در انتظار تو آشیانه میسازم.
sep/28/01
به دنیایم امید من تو هستی
چو بوی نسترن تو شاد و مستی
چه خوش بینم جهان را در رخ تو
کز آن پروردگار در حیرت تو
در این اندیشه ام فرقه پرستی
کنم پیمانه را لبریز ز هستی
کنم پیمان ز عشق چون شمع بسوزم
که پروانه است ز عشقت تار و پودم
کنون آیی به تنهایی به خلوت
کنم آغاز این اسرار حسرت
هزاران سوز دل در سینه دارم
کنون این دم به رسوایی گشایم
بیا رسوا شویم تا باقی جان
بیاموزیم حدیث ناب عرفان
که دارم من ز یادت چشمه ای پاک
که نوشم من زلالش تا دم خاک
بیا تا ریشه در خاکم نهانی
که دارم رازهای زندگانی
توان بنماید این خاک ریشه تو
چه صد رنگ است اینجا بیشه تو
کنون رویای تو بر من چه زیباست
که گویم من بهایش را به الماس
سحر گاهان که آید نوبر روز
کنم آغاز را با صبح امروز
سحن از روی استدلال چنین است
که عشق رسواگر است و این یقین است
اگر روزی به نامم یاد کردی
ز یادم روح من آزاد کردی
از این دنیای پر سوز و گدازم
چنین بر سجده بگزارم نمازم
همه تابنده ای سوزنده ای در آسمانت
که این دریای دل کی میشود غرق نگاهت
nov/20/00
انتظار آن لحظه آمد در شب
که منه گیج و خراب
در همان ظلمت تاریک و سیاه
پی یک برق نگاه
به تماشای دو چشمی بودم
که بسازد برای خستگی و التهاب
فرصتی .
تا که تفسیر کنم
خواب دیدن را برایش در خواب
حرفها میگویند
گفته ها میمانند
شاید از گفته پشیمان هستیم
شاید از بخت که بی اقبال شد
سخت حیران هستیم.
من به دنبال جوابی نیستم
چون که مغرورم از این دست زمان
چون که مسرورم از این آتش بی حاصل
که نامش شد فغان
چون که آموختم ز هجرت
مشق عبرت با زمان.
تا طلوع صبح دم
چشم تسلیم به نگاهی دارم
تا که شاید یائس خاموش مرا
به مصاف متعالی تجلا بخشد
تا که شاید صبح دم
زنگ بیداری ز امواج نوایش باشد
تا که شاید چشمش
روز آغاز مرا نقش ز لبخند سازد.
خیره شو بر من
که بعد از پلک چشمانت
من به دنبال همان انگیزه میگردم
باز بگذار آن نگاهت را
تا که نورش گرم سازد محفل سرد و خموشم را
که دگر از شهر من تا این نگاهت
فاصله هم دورتر است.
انتظار اینگونه آمد در شب
که ز جام چشم چکیدیم
که ز سوز یک آه کشیدیم
که از این حسرت بیهوده
به انکار رمیدیم.
میروم دیگر که بودن را به فردا وبه دست تو امانت میسپارم
میروم دیگر
که باید رفت و از این انتظار
یک بیقرار را سوی آن جویبار به نقاشی کشم
میروم تا از نهال بیقرار یک انار
این بیابان را چو باغستان و صد رنگش کنم
میروم من
چون که دانم انتظار آن لحظه پایان دارد
که تو با شب در گشایی و غرق مهتابم کنی.......
ای کاش که هر زنی به مرد این همه تقصیر نبود
ای کاش که زن خواسته اش پول نبود
ای کاش که هر روز به هم زور نبود
ای کاش که این فاصله ها دور نبود
ای کاش که زن به کرده ها کور نبود
ای کاش به مرد وصله ناجور نبود
ای کاش که مشکلات دل غول نبود
ای کاش که راه حل معجول نبود
ای کاش که عمر به سرعت نور نبود
ای کاش که این نشانه در گور نبود
ای کاش که میشد قدمی آهسته
با ماه زد و به نور او پیوسته
پرواز کنی از این زمان خسته
چون هر چه در است به روی من شد بسته
may/12/06
با خودم به که چه روزها و شبا
با خودم به که چه حیران به صبا
چشم گریان به هوا
سوی آن نور که امیدم بود
با خدایم به تمنا بودم
من چه تنها بودم
من چه تنها بودم
با خودم به که هزاران گفتم
نشود ساخته این دل که شکست
که دگر باخته این هر چه که هست
که فراموش کن آن ساغر مست
من در این گوشه این کنج قفس
شد هوایی که دگر نیست نفس
با خودم از تو به کینه به جزا
با خودم از تو به سینه به دعا
با وجودم دست سوی آن خدا
که تو نفرین بشوی از سوی ما
که چنین شد انتها
با خودم من چه عذایی دارم
به خودم من چه بقایی دارم
این همه بیدارم
این همه بیمارم
آخر از قسمت تو من به دلم
قدر یک دریا به دل غم دارم
قدر یک دنیا به دل غم دارم
oct/01/05
با خودم تنها
شبی را که دلم بود تنگ
شبی را در کنار سنگ
شبی را که شنیدم قصه یک ننگ
پرتو پرداز بود
نور این فانوس آبی رنگ
با خودم تنها
لحظه ای را به سکوت سر کردم
که بدانم به چه حالی است دلم
که بدانم به کجا شد حاصلم
دلم از درد گریزان شد و بگریخت از این جامه تن
که دگر قصه ما نیست به جز قصه غم
با خودم تنها
شاید آخر
نوبت ما که گذشت
دفترم آغاز کند این سرگذشت
تا بدانند علتش را دیگران
که همه عشق وجودش بود
برایم بیکران
با خودم تنها
اینچنین میگویم
شاید این قصه به پایان نرسد
شاید این قصه به فرجام رسد
شاید این حسرت من کام شود
شاید این کام به لب جام شود
با خودم تنها
پیش خود پندارم
چه شود یا نشود
یادگار میماند
این دلم مال تو بود و دفترم میداند.
jun/30/02
با آتش تا صبح پای کوبی میکنم در حاجت باران
ولی باران نمیبارد و باز هم در انتظار میمانم
باز هم با ستایش آتش باران آرزو میکنم ولی این آتش میسوزاند حاجتم را
ببین که آرش گونه کمان نشانه دارم سوی آسمان به امید شکافتن روزنه ای برای باران
امید را ببین که چگونه در انتظار بارش و رویاندن است
صبر را ببین که چگونه در انتظار کاشتن و بنشاندن است
باران که میبارد شاد میشوم
گویی که در روح تشنه من خشک سالی است
باران شب را میخواهم همراه با مه غلیظی که بتوان در آن قدم زد
بتوان در آن رویا ساخت و سفر کرد
باران که میبارد میخواهم درخت سرو کهنسالی باشد و برکه ای ساکن و به دور از هر گونه جنجال و هیاهو
میخواهم در تماشای لرزش هر قطره باران به روی این برکه لحظه ها را با کاغذ حساس به اثبات رسانم
آری سخن با باران دارم
باران که میبارد میخواهم برویانمت
باران که میبارد میخواهم بر تو روان شوم
رنگین کمان را ببین که با رنگین ترین رنگ ارغوانی ارمغان میآورد زندگانی
طلوع که میکنی
خورشید که میشوی
باز هم به انتظار میمانم
تا بسوزانی بند بندم را
تا نابودم کنی
اما بدان که با روز دوباره میرویم به عشق دیدن طلوع تو
به عشق باریدن فصل تو
oct/14/01
خیلی دلم تنگ برات
ای کاش نرفته بودی
همش به یادم میمونه آهنگ گرم اون صدات
چرا پیشت نموندم
کنار دست گرمت
چه لحظه های خوبی
به پشت سر نشوندم
نمیشه کرد باورش
رفتی از این زمونه
کسی تصور نداشت
اینطور میشه آخرش
نشد برات بخونم
شعری که از تو گفتم
چه حسرتی نشوندی
به مغز و استخونم
بیا بازم تو خوابم
صداتو من میشنوم
داره بازم صبح میشه
ندادی تو جوابم
همش دعا میکنم
از وقتی که تو رفتی
چشمات که یادم میآد
چه گریه ها میکنم
مثل یه موج آروم
که روش نشسته قایق
به یادته دل من
تو تک تک دقایق
may/12/06
در آغاز یکی از صبحهای ماه july هستم
در سر کار هستم و فرصت را غنیمت شمردم تا لحاظاتی را با تو تنها باشم
که دیگر این تنها بودن و با تو و کنار تو بودن آرزوی دل شده
در خیالم رویای تو را میسازم وتنهاوجود تو در این رویاست که به آن نقش زیبای بودن را میدهد
در کنار تو در اطاق تو روی تخت تو در تماشای پریشانی موهای تو
در مقابل التهاب و پریشانی قلبت کلامی برای بیان یاری نمیدهد مرا و این بوسه های آتشین من است که بر روی لبهای تو - تو را به سکوت و آرامش میکشاند
و چه زیباست این سکوت که خود گویای هزاران راز است
وچه زیباست این آتش که لذت سوختن در آن از کام یابی بیشتر است
با تو ای سر فصل مستی کلام دارم
با تو حرفها از این دل شوریده دارم
آری به تو میاندیشم
به تو که در نامه هایت محبت غوطه ور است
به تو که در کلامت عشق بیکران است
به تو که دنیایت همیشه سبز است
شبهایمان را دوست دارم
شبهای تو
شبهای من
شبهای رسوائی
شبهای دل
شبهای ما
گوئی در این شبها دقایق بی حرکت و زمان بی مفهوم است
تنها این امواج صداهاست و تنها به تصویر کشیدن این کلمات است که نسیم دل را به طوفان مبدل میسازد
دوستت میدارم
و چه زیباست تکرار این کلمه که از اعماق وجودم و از پایانی ترین نقطه قلبم سرشار میشود
تو را دوست میدارم
گوئی این کلام نفس را در سینه ام مبحوس کرده
لرزشی محسوس بر اندامم و گرمائی مطلوب بر روی گونه هایم
اینها همه حاکی از احساس درونی و پاک من است برای تو و تنها بر روی قلب تو
وقتی مجال میخواهی برای ادای جمله دوستت دارم
وقتی درنگ میکنی تا نفسهای بریده شده ات را پنهان کنی
میخواهم قلبم را از سینه بیرون آورم تا تسلا بخش نفسهای تو باشد
گرمای محبت تو در پایان شبمان آرام بخش این دل پریشان میشود و در رویای بودن با تو به خواب میروم و اگر میدانستم مردگان هم خواب میبینند میمردم تا تو همیشه باشی
کلام اولین
کلام آخرین
همه نشان از عشق است نازنین
آری ای بهترین هنوز هم در رویا هستم و اشک شوق گونه هایت را که بر شانه هایم چکیده را احساس میکنم
و این طپش قلب من است که آرامش را به تو باز میگرداند و من در تماشای پرواز چشمان تو به عرش میرسم
همیشه نقطه آغاز شیرین است و گفته های پایان تلخ
جاده ای بش دشوار در پیش رو
ولی این محبت و یکرنگی این صفا و عشق راه این جاده را بسی کوتاه میکند و نقطه پایانی آن همیشه بهار است
همچون نام تو
روزهای گرم و داغ
گرم تر از هر آفتاب
میکنم من سوی تو
سوی آن گیسوی تو
میبری شبها ز دل
میکنی غم را کسل
دارمت روزها به یاد
گفته های بامداد
دوستت دارم
july/09/01
نمیدانم پائیز چشمانت را با کدامین رنگ نقاشی کنم.
نمیدانم چه وصفی و کلامی نگارم که قلبت را منقلب سازد.
نمیدانی که چه هیجانی دارد لحظه ای که ارتعاش صدایت تکان دهنده دل و گوش من است.
نمیدانی چه لذتی دارد لمس کردنه با تو بودن و با تو تکرار کردن را.
میدانم که باغبانی هستی برای شکوفا کردن گلهای زردت.
میدانم که مرغ عشقی هستی لب ریز از نغمه های عاشقانه.
میدانی محبتی که سزاوار تو باشد هنوز هم پای بند است.
میدانی از لحظه خواستن تا رسیدن بر من چه سرد و سخت بود.
میخواهم در ورای کهکشان چشمت آن ستاره درخشان اصالت را تسخیر کرده باشم که لطافت داشتنش بی نظیر باشد.
میخواهم در طواف خانه قلبت شمعی روشن داشته باشم که سمبلی باشد برای سوختن در راه حاجت.
میخواهی راهی شوی چون ره نوردی که رسیدن به تخیلات را محال نمیداند.
میخواهی پیوند خوری به آن پیمانی که پرسشی هنوز برایش باقی است.
میگویم راه همین است > به اولین کوچه پر برگی که رسیدی> بزرگترین در را که دیدی تعدیل نکن.
میگویم در باز کن و با تواظع و فروتنی و ایمان و صداقت و بردباری هم خانه شو.
میگویی که میمانم.
میگویی که میآییم.
و من هنوز در این فکرم که پائیز چشمانت را با کدامین رنگ نقاشی کنم.
هنوز نمیدانم چه وصفی نگارم تا این انقلاب دلم قلبت را منقلب سازد.
mrch/11/04
پدر آن روز را چون بدرقه آغوش ما بود
خداحافظ تو ای مادر که گریت بی صدا بود
در این بار سفر دردی به دوش است
که تفسیرش علاجی بی علاج بر کار ما بود
خداحافظ تو ای آن کوچه ها را
خداحافظ همه دوستان ما را
به دنبال محبت میگریزیم
خداحافظ تمام لحظه ها را
پدر این راه دشوار خواسته بر من انتخاب شد
تو ای مادر بدان حسرت ز دوری امتحان شد
به غیر از عشق و آزادی نبود ما را سئوالی
در این ایام که نام زندگی یکباره باور شد
پدر از من بپرسی روزگارت چیست
پدر از من بپرسی کسب و کار با کیست
به تنهایی کجا شد سرنوشتم
که تو دلسوز عشقی و گناهت نیست
پدر رسم مروت در وجود تو ایان است
تو ای مادر محبت در کمالت بیکران است
چو ایشان نیست دبیری در ره عشق
دل از عشق به فرزند آشیان است
پدر دلگرمی تو نیست اینجا
تو ای مادر پناهت نیست اینجا
کجا پیدا کنم بویی چو خانه
که دیگر این حکایت نیست اینجا
پدر از درد دوری پیر گشتی
تو ای مادر چو شب دلگیر هستی
قضاوت کن که عمر ما به باد است
در این سرعت صدای تیر گشتی
پدر دوریم و از دوری چه دلتنگیم
زمانه سخت میتازد تماشا کن که در بندیم
هنوزم فرستی باقی است که ناحق را سخن گوییم
به نااهلان گذشت باشد که ما مردیم و پایبندیم
پدر آفتاب به مغرب شد
نماز شب به منزل شد
تو ای مادر دعایت هست
سرت بر سجده گاهت هست
پدر رفتیم و از بودن فقط یک خاطره مانده
تو ای مادر صدایت ماندگارم شد که آئینت به دل مانده
گذشت آخر عبادتها و عاداتی که باور بود
که اینک یک صداقت از مرام عشق به شعر ماده
پدر شاید که باشد روزی از روزها
کنند یادآور این گفتار امروزها
که جز عشق و محبت نیست این سوزها
همه جاودان باشد ز دیروزها
feb/20/03
من عشق میپرورم و تو پر پر میکنی
دل تنگ مرا تنگتر میکنی
از این خطهای گوناگون دفترم
هزاران رسم از هجران و باور میکنی
sep/05/01
آخه عشق که اینجوری نمیتونه
حرفهاشو بگیره هی بپیچونه
بگه از عاشقی و مهر و وفا
وقت عاشقی بگه نمیتونه
وقت عاشقی همین امروز و بس
نمیآد چیزی ز دیروزت به دست
فردا شاید دیگه خیلی دیر باشه
نکنه همش برات بوده هوس
دل اگه رنگ محبت نبینه
تو خودش یه گوشه ماتم میگیره
چه جوری هم دلی رو پیدا کنه
که اقلآ دیگه تنها نمیره
حالا دیگه اون نگاه مصنوعیت
دستهای سرد و ادای معمولیت
به من از حسرت و نا کامی میگن
دیگه دل تنگی نداره. از دوریت
عشق آخه با زور و التماس غمه
عاشقی مسیرش گنگ و مبهمه
همه چیز خراب و بیهوده میشه
طاقت صبر و تحمل چه کمه
آخه عشق چه اشتباهی کرده بود
که اسیر دست رویای تو بود
نمیدونست که میخواد بسوزونه
روح و قلب و دلی که مال تو بود
شده عشق اسیر و تنها تو خیال
برده دل را بیخیال بالای دار
آن گذشت و معرفت با او چه کرد
نفرت از عشق و تنفر از وصال
ای که دل را تو به دنیا بسته ای
زندگی بی عشق نیست جز خستگی
خوابی و با خود نمایی و دروغ
به تظاهر به ادا دل بسته ای
از مرام عشق چه بهره برده ای
تو که عمرت را به خواب سپرده ای
خود پسندی و تکبر تا چه حد
دست خود با دست قهر فشرده ای
پند بهمن بشنو و با دل مبند
دست و پای عاشقی را با کمند
هر کسی لایق نباشد عشق را
عاشقی کوهی است بلندای سهند
aug/08/06 5:20 am
باورم نیست دگر که کدامین باور
پیش از این تقدیر شد
باورم نیست دگر همه این جانم
از قضای تقدیر
زندگی را سیر شد
خسته از این ابهام
که نه پایان دارد
که نه امکان دارد
رشته افکارم
صبر و این طاقت را
به لب جان دارد
دست تقدیر برسان دست به دست
آن چه لایق باشد
که نمانده توان در پایم
دگر از این گزران بیمارم
ای خدایا سردم
قصه ای پر دردم
تو بگیر این جانم
که نمیخواهم شب
سر به بالین خیالم
اشک افسوس ز درد بنشانم
ز پیوند و ز پندار و ز پیمان
به تو من مینگارم شهر تهران
که یادت را همیشه میستایم
چه دنیایی نهادی در ورایم
همه جا نام تو بر لب روان شد
که نامت خود نشان از بیکران شد
تو خود دانی که سینه سوخت ز داغت
نشانی که نشاندی از فراغت
به سالهایی که دور بود بوی خاکت
تو را در خواب میدیدم سرایت
به یادت آورم ای شهر تهران
چه شبها را که مستی بود به لب جان
اگر چه پیکرت خاکستری بود
غروب عاشقانت مظهری بود
چه خندان بود بهار بیقرارت
چه رسوا بود درختان چنارت
زمستانش ببینی در بمانی
که قیمت روی تصویرش نهانی
همان تهران که البرز است مقامش
که پاینده بدارد جایگاهش
بدان تهران که رفتن ناگزیر بود
که فریادها به این دلها اسیر بود
اگر از بوی رویت دور گشتیم
عدالت این نبود با زور گشتیم
اقامتها گزیدیم با غریبی
اسارتها کشیدیم با اسیری
به امید همان روز دوباره
که باشیم در جوار آن ستاره
که تهران باشد در آن جایگاهی
که باشد مردمش را تکیه گاهی
mar/11/03
چرا نمیکنی نظر به واقعیت یک نگاه
تو کمتر از یه ذره ای نگاه کن به جایگاه
چرا هذر نمیکنی تباه شد از اشتباه
همین دو روز عمر را تو برده ای به افتضاح
چرا گلایه میکنی اشاره میکنی به کس
در این زمان زندگی تو قسمتت همین و بس
چرا نمیدهی مجال چه دیدی از بهانه ها
علاج درد خود تویی نکن تهی تو شانه ها
چرا ز یاد برده ای همش خمور و خفته ای
کنون حماقت عاید است ز حرفها که گفته ای
چرا و صد چراها دگر چه فایده یادها
که خود دلیل کرده ای بزن به خود فریادها
sep/25/05
گریه کردم اون شبی که اشک بارون
میچکید با چشم من توی خیابون
همش از دست تو بود چشمای گریون
تو منو فدای خود کردی چه آسون
جای بغضی دیگه تو گلوم نذاشتی
با دروغات منو زیر پات گذاشتی
همه بذر دروغات رو تو کاشتی
میدونم از اولش دوستم نداشتی
تو که گفتی با سلام و عشق و الفت
راضی میشی زندگی فقط محبت
منه احمق باورم شد بی مروت
تو خود آخر بی رحمی تو غربت
حالم از دست خودم خیلی خرابه
دیگه عشق و عاشقی جاش توی خوابه
انگاری زمان به شکل یک سرابه
برا عمر بودنم اینجا حبابه
آخه میگی تو درسته؟
شب و روزم بشه غصه؟
ز دغل بازی تو جان به لبه این دله خسته
تو زمین ریشه هات از خاک پسته
دیگه بودن برا من چه فایده
زندگی حرومیش از تو عایده
من دیگه فنا شدم تو قائده
تو سوزوندی عمر رو بی فایده
مگه عمر آدمی چقدر درازه
که بخواد بسوزه و با تو بسازه
زندگی برای تو یه خواب نازه
تو به هر چی که بخوای میدی اجازه
بگو من گناه اولم چی بود
برای عشق تو کشیدی یه حدود
تو ببین شکستی پیمان و چه زود
از دروغات چی اومد عاید به سود
حالا دیگه این محاله
که با هم باشیم دوباره
شده این حریم حرمت پاره پاره
میدونم که هیچ کدوم برای تو فرقی نداره
تو به خیر و ما سلامت
نمیخوام دیگه بشم از تو ملامت
عشقتو نشون دادی با اون علاقت
تو همون زندگی پر از خیانت رو لیاقت
دیگه بین ما نمونده یک کلام
مینویسم این دو خط و والسلام
نداری تو در خودت یه کم مرام
زندگیمو زهر کردی تو به کام
sep/30/05
چه زیباست با تو اندیشه
چه زیباست با تو یک ریشه
چه زیباست با تو سلامی
چه زیباست با تو کلامی
چه زیباست از تو حکایت
چه زیباست از تو سخاوت
چه زیباست زندگی با قلب پاکت
چه زیباست خنده های تابناکت
چه زیباست شعری از تو با صدایت
چه زیباست آن همه ناز و ادایت
چه زیباست انتظار دیدن تو
چه زیباست لحظه بوسیدن تو
چه زیباست با تو از پیمان شخن گفت
چه زیباست با تو از هجران ز غم گفت
چه زیباست لرزش شرم تو
چه زیباست پیکر گرم تو
چه زیباست آن همه ترس تو
چه زیباست آن همه لمس تو
چه زیباست تو را خواستن
چه زیباست با تو برخواستن
چه زیباست آغاز صبح با تو
چه زیباست پایان شب با تو
چه زیباست از تو به امروز
شنیدنهای فردا ها و امروز
چه زیباست از تو به آرامی به خلوت
حدث راز و اسرار محبت
aug/01/01
گفتنیهایم همه در زیر این آوار نهان شد
دانم آخر صبر روید روزی از گفتار پنهان
پر شدم از پشت پای دیگران با نارفیقان
چون رفاقت نیست در این چهره های پر حسادت
Bahman jul/18/02
از دست میدهیم و به دست میآوریم
از پای میافتیم و بر پای میخیریم
گهی بر خاطر میاوریم و گهی فراموش میکنیم
با زمان عبور میکنیم و با سرنوشت تسلیم میشویم
گهی میخندیم و گهی زار میزنیم
بد و خوب روزگار را بی اراده میپذیریم
به خواسته نزدیک میشویم ولی از خواستنی دورتر میگردیم
باز هم صبر میکنیم و باز هم عبور میکنیم
گاهی در این گذرگاه به خود میاییم و اندکی مکث میکنیم
از خود این پرسش را سئوال میکنیم
که چرا ؟ چرا اینگونه؟
گذشته ها همه گذشته اند و از آینده هم بی خبریم
تنها یاد داریم که تمام تلاشمان برای فرار از سختی بود
تلاش برای نجات از گرداب زندگی
ولی آخر به کجا میرویم ؟
ولی آخر چه میشویم ؟
شاید در خوابیم !!!!!
شاید این هم رویایی بیش نیست
شاید مرگ آغازی باشد دوباره
شاید این زندگی تکراری است که از آن بیخبریم ؟
هر چه باشد یا هر چه هست میگویم
اگر ثروت اگر هم تنگ دستی
اگر حشمت اگر هم بی باده مستی
اگر آشنا اگر هم بی نشانم
همه خواب است که این حکمت ندانم
may/30/04
ای که در خلوت تاریک و سیاه
مانده از تو یه نگاه
جستجو کن مرا
که من این گوشه ز تنهایی پریشان گشتم
روح بیجان گشتم
جستجو کن و بیاب
که از این چشمه که روئید ز خاک
سوی دریا گشتم
موجی از راه رسید و پر تلاطم گشتم
تو که در خلوت چشمان سیاهت
پرتو میزد مهتاب
آنچنان نور فشاندی که دگر گم گشتم
مینویسم تا بماند و بدانی
که دگر تاب ندارم
شب به تنهایی سپارم
روزگار را بنگر
که دگر باره همه رنگارنگ
پر شد از نغمه تار و آهنگ
روزگار را دگر بار بنگر
زندگی شد باور
ای که در آن شب تاریک و سیاه
غنچه بشگفت از عشق
من و تو راز کردیم
راهی آغاز کردیم
جاده ای هستم من
تو بپیمای مرا
تو بپیمای و ببین
که در این خلوت تاریک و سیاه
جاده ای بی ریا
منتظر میماند
که رساند با تو
راه را تا انتها
oct/14/01
بیا در خلوت این تاک بی باک
که گوید قصه ها از سینه خاکی
بیا گوید از این تاریخ خسته
که دیگر صبر آن در هم گسسته
بیا بنشین که گوید راز خفته
چگونه میوه اش از خون شکفته
بیا بشنو از این دست زمانه
ز نامردی جلادان دانه
بیا تا سر دم آغوش خانه
نشانیم گل نشانه آشیانه
بیا تا دست به دست هم نهانیم
بیا تا دوست یکدیگر بمانیم
بیا دیروز را بر چیده سازیم
بیا تا نام امروز زنده سازیم
بیا با نغمه های عاشقانه
سراییم شعر بر بنیان خانه
بیا با رنگ صلح و میخک و یاس
بسازیم نقش آزادی و اخلاس
بیا از قوم آریایی و زرتشت
گزاریم زین نستوهانه بر پشت
بیا اینک ز ایمان کعبه سازیم
از این کعبه هزار گلخانه سازیم
بیا اکنون تو را دستت نیاز است
که دست ما و آنها چاره ساز است
بیا از تیرگیها در نبردیم
بیا رسم مروت پای بندیم
بیا آزاد کنیم این بنده گی را
بیا آغاز کنیم این زندگی را
بیا با خون عاشقهای بی باک
سرائیم شعری از دل مظهر خاک
بیا در خلوت این تاک بی باک
ز دنیا کینه ها را ما کنیم پاک
nov/12/00
سر به بالینت گزارم تا که تو خوابم کنی
آنقدر خوابت ببینم تا که دیوانم کنی
نام تو گویم هزاران
چون اسیری زیر باران
آمدی آخر به خوابم تا که تیمارم کنی
با پریشانی و حسرت
جسته ام از خواب مسرت
به چه کامیابی شدم
به چه بیماری شدم
میتپد قلبم ز خوابت
قدرتی نیست در مقامت
در تبت سوزان شدم
در شبت حیران شدم
گیرمش فالی ز خوابت
حافظا حاجت روایت
خواب من تعبیر کن
خاطرم تسکین کن
خواب من از من ربودی
خواب و بیداری تو بودی
ای که یادت یاد شد
دیده ام پر آب شد
کرده این اکران فغانم
دست به سوی آسمانم
بی تو من یک بی امانم
تو بیا اینک ز بیتابیت افسانه شدم
دست من گیر و سخن گوی
بنشان گل را به این کوی
تو اگر پیش به سوی دل و جانم بنهی
پیش تو من سر به بالینت گزارم تا که تو خوابم کنی
آنقدر خوابت ببینم تا که دیوانم کنی
apr/30/02
آن سفر کرده که نامش را به فردا میسپارم
بار الاها قسمتی کن تا به دیدارش بیایم
تا نفس در سینه ام هست
سینه پر درد است ز یادش
درد از این غفلت که شد دیگر جدا از ما نگاهش
کو دگر دل گرمی و دل واپسیهای صدایش
رفته اند از پیش ما چشمان حزن و خیر خواهش
یادگارش را به جانم داد و یادش تا ابد شد
هر کلامی از صفایش حکمت دنیای من شد
هر چه از عشق و محبت بود کلامش داد به جانم
ای خدایا قدرتی ده تا ابد با او بمانم
سینه ام درد است و دستانم به دستان تو محتاج است
اشک من سرد است و چشمانم به چشمان تو محتاج است
تن من درد است و این جانم به تیمار تو محتاج است
راه من دور است و بنیانم به تیمار تو محتاج است
گفتنی هر چند درون این دلم دیگر قفس شد
مرغ عاشق بیت آخر را فقط با یک نفس شد
ای سفر کرده به خوابم آی و از شهرت پیامی ده
با تو تا صبحم سئوال است به راهت یک نشانی ده
ای عزیز این داغ تو در سینه میماند به رسم سرنوشت
یادبودی چون به خط و دفتری بر ما نوشت
عمر چون باد است و پروازی به سوی سرنوشت
گو که دنیا یک خیال است نام ما بر روی خشت
dec/27/04
از میان رویای خواستن
در میان از زمین برخواستن
از میان کوچه های افراستن
دستهایش را آرزو داشتم
در نگاه اولین
در کلام آخرین
در سکوت بی صدا
در آن دو چشم بی وفا
دستهایش را آرزو داشتم
بر بلندای این سکوت
غیر از هر آنچه که بود
از بی مهری یار
از سرنوشت بی گدار
دستهایش را آرزو داشتم
زیبایی جلوه نور
زیبایی حوب غرور
زیبایی فصل او
در کنار چشمان او
او میوه سرخ عشق و او همه عشق
و من دستهایش را آرزو داشتم
aug/15/01
با دفتر و کاغذ و کلامم
این گونه نویسمت سلامم
این دل ز اسارتت چو خون است
از هجر تو حال ما جنون است
این دفتر و کاغذ و کلامم
پنهان ننگارد اسرارم
در وصف صفایش مینگارم
ای نامه بدان که بیقرارم
هر جمله که آید از ضمیرم
ویران کند این دل اسیرم
این طاقت و صبر و بردباری
دیگر نمیایدش به کاری
با دفتر و کاغذ و کلامم
اینگونه نویسمت سلامم
حالی ز دل خراب ما گیر
پیوسه نمای مرا چو زنجیر
بنویس به یادتم هنوزم
با آتش نام تو بسوزم
با شمع به خلوتی و بیدار
تا لحظه رسد برای دیدار
با دفتر و کاغذ و کلامم
اینگونه نویسمت سلامم
بیتاب شوم یادت بگیرم
آن جاده بی عبور گزینم
چون دور شوم بی تو بمیرم
mrc/30/03
یکی از این شبای ناب نگاه به آسمون و خواب
میبره چشمامو به اون دنیایی که میده جواب
تمام این وجودمو
وجود پر سکوتمو
به عمق این شب میبره
نگاه گرمش با منه
میشنوه حرفهای منو غصه و دردهای منو
میبینه اشکهای منو میگیره دستهای منو
حالا که هست ستاره ای و قایق آواره ای
دریای من تو باش و من هم آسمونه ساده ای
میخوام تو این شب بمونم
چون که به خوابت مهمونم
تو یک ستاره باش تا من
ماه رو به دریات بشونم
اونی که از دنیا گذشت اون قصه ها و سر گذشت
هر لحظه یادم میاره اشک رو تو چشمام میزاره
میگم پناهم تو بودی
تو هر نگاهم تو بودی
همون صدایی که تو شب
میشد جوابم تو بودی
میگه حالا خنده ای کن این دنیا رو بنده ای کن
ببین که داره میگزره عمرت به باد باز دوباره
بدون که زندگی کمه
همش یه خواب مبهمه
تو رو اسیرت میکنه
عاقبت تو یه دمه
یک روز اسیر خاک میشی بارون میاد نمناک میشی
یه قاصدک از راه میاد باز دوباره آزاد میشی
ببین که میشه آب داد
این باغچه رو به خواب داد
به آسمون نوشت و رفت
شاید یه روز جواب داد
که هر چه هست و هر چه نیست
این قصه نامش زندگیست
پاینده است این راه زیست
تا چمشک ستاره ایست
march/17/04